اوليويه ( مترجم : محمد طاهر ميرزا )

64

سفرنامه اوليويه ( فارسى )

در اين زمان قليل توقف كه ايرانيان مشغول تاراج و قتل بودند ، اين دو برادر نيز به جنگ ايرانيان افتادند . به علت جوانى و خوشگلى ، معمول داشتند كه به قيمتى زياد بفروشند ، و از كشتن آنها درگذشتند و به اسيرى گرفتند . در محبس به همراهى تمام اسرا ، آنها نيز مقيّد بودند ، آن دو اميدوار بودند ، بعد از گذشتن اين بلا و تسكين فتنه ، عرض حال و تظلّم خود را به رجال دولت كرده ، و خلاف رفتارى كه در حقّ آنها با وجود تبعه خارجه بودن ، به عمل آمده بود ، بيان دارند و گمان مىكردند كه بعد از اظهار اين فقره ، اموالى كه از آنها به غارت رفته ، استرداد نمايند و يا عوض بگيرند . هنگامى كه خود را نيز چون ساير اسرا مقيّد و به همراهى آنها روانه به طرف ايران به جهت فروش و اسيرى و بندگى ديدند ، تمامى اين اميدها را زايل و اين خيالات بر آنها باطل گرديد و به كلى مأيوس شدند . در اثناى طريق از رفتار مستحفظين و بدى غذا و پياده رفتن بىحد و اندازه ، زحمتها و مشقتها كشيدند . برادر بزرگتر تاب صدمات نياورده ، در بين راه به مرض اسهال گرفتار گرديد و بدرود جهان گفت . « اگوست » آنچه توانست در حق برادر سعى كرده ، اما مفيد نيفتاد . دوا خواست ، ندادند ، استدعا كرد كه برادرش را به تختى سوار كنند كه استهزاء شنيد . مال‌سوارى از اسبى و شترى خواست ، گفتند نيست . خواهان توقف و استراحت شد ، مقبول نيفتاد و هر روز در حركت بود . در اين حالت اندوه « اگوست » را غير از اين ممكن نبود كه اقلا كارى بكند كه مزاج خود را عرصه تلف نسازد ، و به قوّت دل ، متحمل مشقّات شود ، تا بلكه فرجى از غيب برسد . چون شايع كردند كه در ميان اسرا طبيبى بود كه مرده و برادر او كه نيز طبيبى است ، مىگويد از تبعهء خارجه هست و در حق او ظلم شده كه او را اسير كرده‌اند و حال آنكه پادشاه و ملت وى ، با ايران نزاعى و دشمنى ندارد و اين شكايات را به زبان تركى قليلى كه مىداند ، به همه تقديم مىكند و فرمانى از سلطان عثمانى در دست دارد و به همه مىنمايد و متصل استدعا مىكند كه او را به حضور يكى از رجال دولت ببرند . سليمان خان كه يكى از صاحب منصبان دربار آغا محمد شاه بود ، از واقعه مطلع گرديد ، او را طلبيد و فرمان وى را ديد و از حالت وى مستحضر گرديد . چون تفصيل حالات خود را بر او تقرير كرد ، چنان متأثر شد كه نخواست تمامى بلا و مصيبت او را بشنود . امر به نگفتن كرد و چنين پاسخ داد كه آسوده باش ، به شاه عرض مىكنم و يقين داشته باش به اسيرى تو كه نه از اهل گرجستان و نه از اهل روس هستى ، راضى نخواهد شد . اميدوار هستم كه آنچه از تو برده‌اند ، به تو رد كنند و انعامى هم مرحمت نمايند كه بتوانى به مملكت خود مراجعت كنى . دو روز بعد [ او را ] به حضور شاهى بردند ، از وى در كمال التفات پذيرايى فرمود و تكليف به فراموشى آنچه واقع شده ، كرد و خواست كه طبيب